باران باران ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

برای زیباترین بهانه زندگیم باران

دخترم تو هدیه خدایی

دختر گلم زمان داره مثل برق و باد می گذره و تو هم روز به روز بزرگتر و خانومتر می شی . وقتی تو دل مامان بودی ساعتها می نشستم و فیلم سونوگرافیتو نگاه می کردم . دوست داشتم بدونم چه شکلی هستی . ولی هر چی نگاه می کردم نمی تونستم تصویر واضحی از تو توی ذهنم تجسم کنم . خدایا شکرت اصلا باورم نمی شه که تو الان کنارم هستی و من ساعتها می تونم بشینم و نگات کنم و به صورت زیبات دست بکشم با خندهات بخندم و با گریه هات گریه کنم . شبها با نفسات بخوابم و صبحا با شیطونیات بیدار شم . باران عزیزم تو بزرگترین هدیه ای بودی که خدا به من داد و تو بزرگترین آرزوی من و براورده کردی . بارانم ، زندگیم تو من و مامان کردی . ممنون که هستی . دوستت دارم  دخترم . ...
11 آبان 1393

دختر شاه پریون

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود دختر شاه پریون نشسته بود ..... بارانم این روزا مامان و شاعر و قصه گو کردی . مامان کلی شعر برات سروده . کلی قصه از خودم برات ساختم تو همش هم دختر شاه پریون خودتی . زمانی که گریه می کنی و ساکت نمی شی تا برات شعر می خونم ساکت می شی و با دقت گوش می دی مخصوصا شعر جوجه جوجه طلایی . وقتی تو دل مامان بودی همیشه برات همین شعر و می خوندم برای همین هم الان وقتی برات می خونم آروم می شی . باران باران طلایی     باران نوکش حنایی    تخم خود را شکستی      چگونه بیرون جستی ...... ...
11 آبان 1393

مامان بارانی کلافه نباش

دختر مامان سلام . امروز فرصت کردم برات بنویسم . در حال حاضر دختر مامان مثل فرشته های آسمونی لالا کرده و مامان و تنها گذاشته . دخترم این روزا خیلی کلافه ای چون داری دندون در میاری . همش نق می زنی . مامان خیلی غصه می خوره آخه طاقت درد کشیدن یکی یدونش و نداره . هفته گذشته با بابا رضا رفتیم مرکز خرید . بابا رضا برات یک عروسک کیتی خرید . این اولین اسباب بازی بود که بابایی برات خرید . خیلی ذوق زده شده بودی . همش می خواستی بغلت کنی و بخوریش آخه لثه هات خیلی می خواره . امیدوارم این روزا زودتر تموم بشه و وقتی می خندی مامان مروارید های سفیدتو ببینه .  ...
11 آبان 1393

باران نگو بلا بگو شیطون شیطونا بگو

دخترم امروز مامانت و خیلی ترسوندی . داشتم تو آشپزخونه کار می کردم تو هم طبق معمول تو کریرت نشسته بودی و داشتی تلویزیون نگاه می کردی که یه دفعه صدای گریت و شنیدم . وقتی دیدمت تقریبا از کریرت در اومده بودی . هم ترسیده بودم هم خندم گرفت . اول می خواستم نجاتت بدم ولی حیفم اومد ازت عکس نگیرم . می دونم بعدا مامان و می بخشی . عزیزم وقتی بزرگتر بشی حتما با این عکسها کلی زندگی می کنی چون مامانت با عشق ازت گرفته . دختر شیطون من حتما به باباش رفته . من که ندیدم ولی خودش اقرار کرده که خیلی شیطون بوده .  ...
26 مهر 1393

باران پاییزی

دختر عزیزم الان که دارم برات می نویسم تو بغلم نشستی و داری کلی شیطونی می کنی . دختر مامان تا الان 3 تا فصل بهار تایستان و پاییز و دیده . هوا داره کم کم سرد می شه و دخترم داره سرما رو تجربه می کنه . باران پاییزی مامان  زیبا ترین باران دنیاست . ذوست دارم دختر قشنگم. ...
25 مهر 1393

هانا عشق مامان

عشق مامانی داری کم کم بزرگ می شی . دختر کوچولوی مامان دیگه نمی خواد بخوابه . همش دوست داره بشینه. مامانی برات بالشت میذاره تو لم می دی . کلی کیف می کنی و فکر می کنی چه کار مهمی داری انجام می دی .  ...
25 مهر 1393

خوابم میاد

باران فسقلی چند شبه خوب نمی تونم بخوابم چون شما دیگه سر جا تون بند نمی شین . توی یک چشم بهم زدن تو حالت خواب دمر می شی . منم مجبورم چشم ازت بر ندارم چون دستت زیرت می مونه و خواب می ره. گردنت هم درد می گیره . دیشب 10 بار سر جات خوابوندمت ولی فایده ای نداشت . فسقلی شیطون مامان دوست دارم ...
25 شهريور 1393