باران باران ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

برای زیباترین بهانه زندگیم باران

بدون عنوان

1393/4/26 17:26
نویسنده : آزاده
152 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازنینم سلام . امروز 26 تیرماه سال 93 ساعت 16.40 می باشد. تو و بابا رضا خوابیدین منم فرصت کردم  برات وبلاگ درست کنم . باران عزیزم از روزی می گم که قدمای کوچیکت و با نم نم بارون تو زندگی من وبابا گذاشتی و خوشبختیمون و کامل کردی . وقتی فهمیدم یک فرشته کوچولوی ناز دارم انگار خدا دنیا را بهم داده بود. دیگه همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت . من داشتم مامان می شدم . مامان فرشته ای از جنس بارون . روزها می گذشت و تو درون وجود من شکل می گرفتی . زمان سونوگرافی با خاله نازی رفتیم بیمارستان . چه حس وحالی داشتم وقتی فهمیدم فرشته کوچولوی من دختر از ته دل شکر گفتم . وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون بارون میومد دلم می خواست اسمت و باران بزارم وقتی دیدم بابا رضا هم اسم باران و دوست داره اسم قشنگت و انتخاب کردیم. روز به روز تو بزرگتر می شدی و دنیای من و بابایی و کامل تر می کردی . هر روز باهات حرف می زدم و برای خودم رویا می ساختم . دوست داشتم زودتر به دنیا بیای تا بغلت کنم بوت کنم ببوسمت و یه دل سیر نگات کنم . روزی که برای اولین بار تکون خوردی خیلی ترسیدم .ولی کم کم به تکونات عادت کردم  و بهت وابسته شدم . انصافا بابا رضا خیلی حواسش به من و تو بود برامون سنگ تموم گذاشت. زمان به دنیا اومدنت شیرین ترین زمان زندگیم بود . وقتی صدای گریه ات را شنیدم بی اختیار گریه کردم . زمانی که برای اولین بار بغلت کردم دنیا برام کوچیک شد . آروم در گوشت گفتم بارانم , زندگیم دوستت دارم.

 

پسندها (1)

نظرات (0)